تبليغاتX
عرفان و طریقت
تنها او می داند...شاید او هم نداند!
سلام

یک روز صبح از خواب بیدار می شی و فکر می کنی همه چیز مثل سابقه اما نیست...همه چی عوض شده و این الزاما به معنای خوبی نیست مثل تام کروز تو اون فیلم vanila sky

که توهم این رو داشت که یه روزی زمان می ایسته و اون تو جهان تنهاست...منم این روزها هر روز صبح به همین فکر می کنم که چقدر کشدار و مسخره می گذره...این روزها عجیبه چون تقریبا دارم می فهمم که اون هایی رو که دوست دارم دوستم ندارند و یا حداقل میلی به با من بودن ندارند و اونایی که مدعی دوستی هستند از همه گیر تر و بدپیله تر و آزاردهنده ترند اگر نگوییم تهوع آور تر یا نفرت انگیز تر ..دوستی این روزها در دخالت خلاصه میشه...در آزار به عنوان دوستی....دوستی خیلی نکبتی شده ...مثل تمام این روزها.......

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

شبی دل به رنگی اگر باختم

                                       دگر شب همان رنگ دوشین نبود

خدایا من این درد با که گویم دریغ

                                      که آن را که می خواستم من این نبود 

                                                                                                        (حسن هنرمندی)

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

 من آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم....

این روزهای بوی ...خستگی می آید ..دلزدگی...بچه ها ی دانشجودر گیر ارقام و اعداد و رتبه های کارشناسی ارشد...ظرفیت های نجومی اضافه شده و خیل سرریز شدن ...تمام بیکاران........مردم عادی درگیر امار واحتمالات انتخابات....از نمایشگاه کتاب و کارپر زحمتش که امدم ....احساس می کردم کوله بار خستگی و ملال سنگین تر است..از پوچی...از بی فرهنگی..از منگی دوستان همسنم و بزرگتر هاشون..از صف های طولانی غذا و مگس پرونی های کلی غرفه های فروش کتاب..از بی توجهی .. پر توقعی ...بد اخلاقی آدم هایی که وقتی ازشون معذرت خواهی می کنی طلبکار تر می شوند .. از این که هر روز زشتر می شویم و نمی فهمم....حالا دماغ عملی ...و ابروهای کشیده ی قشنگم ...برای پنهان کردن بیماری روحم کافیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هممون آشغالیم ..اگه نباشیم...به حد مرگ ......لجباز و خودخواهیم...

چقدر زشتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(به ظاهر هیچ کس کار ندارم که ظاهر هیچ کدومتون برام اهمیت زشتی و زیبایی نداره!!!)

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

امشب عروسی کسی بود که یه زمانی بهترین دوستم بود...روزهای سختی رو باهم گذروندیم اما...وقتی من ارشد قبول شدم...

به یکباره..تمام اون آدم زیروزبر شدو..من حیرون و گیج..موندم.....امروز اصلا نمی خواستم برم..داغون داغون...منگ و گیج ....بودم..اعصابم در حالت استندبای داغونی مونده بود....اما مجبور بودم برم....تصمیم داشتم دیر برم...خیلی هم دیر رفتم....مجبور بودم برم چون دوستان مورد تفقد قرارم می دادند و می گفتند..حسودیش کرد نیامد...حالا به چی حسودی کردم رو نمی دونم؟؟غمگین بودم و رفتم..توی راه همش فکر می کردم اگر فقط پیراهن تنم نبود (اگر نه نه آرایش داشتم و نه کفش پاشنه بلند)یه دونه ساندویچ لجنی ۱۵۰۰ تومنی می خریدم و می زدم به راه و بیراه...بی خیال همه و آدم ها و گور پدر ..هرچه که هست...نمی دونم اما در هیچ جمعی چندان شاد و فعال نیستم و عروسی بدتر و نحس تر...اون هم عروسی اجباری...به هرکی گفت رفتی یا میری گفتم برای پرهیز از حسود خونده شدن...همه گفتن..بی خیال ولش کن...فکر نکن.یا این که گفتند اشتباه می کنی.......اما هیچ کس نگفت.....چرا؟؟؟!!!من رفتم اما از خودم که بازهم تسلیم خواسته های دیگران شدم حالم بهم خورد..هرچند که عروس ۳بار من رو بغل کرد و گفت....فکر نمی کردم بیای ...آخه شاید فقط کمی هم یادش بود در حق روزهای خوب چه کرده ..بود....

من از این زندگی ِ برای ...و به خاطره بیزارم..حالم بهم می خوره...من امتحان دارم ..یه آزمون لعنتی..که پدر من رو در آورده ..اما باید سر و گردن نگه دارم و از مهمونا پذیرایی کنم و برای پرهیز از تهمت حسادت برم عروسی....۳ ساعت تنها یه گوشه بشینم...لعنت به من و این گندکاری ها......

دردت کمُ و غم نیز هم

از آسمان لبریزتر!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

ده شاه اعداد است...آنجا که هیچ به یک

می پیوندد....آغاز دو گانگی!(سیزیلیوس)

 

 

پ.ن: ده روز به آغاز فصل مانده...

بوی کهنگی ما همه جا را برداشت...گند های ما...که تمامی ندارد...

زنده گی های پوسیده...مغزهای لهیده...بوی سالی می آید که شاید نه یقینا ولی احتما قریب به یقین به همین نحوست است.....

یاحق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

آدم هایی هستند که واقعا حیف اسم آدم را کاملا معنی می کنند مثل مدعی هایی که توی دانشکده ی ما مثل مور و ملخ ریختند..مثل استاد اعظم!!!! که این قدر همه تحویلش گرفتند که خودش رو گم می کنه و احساس می کنه برای بالابردن خودش اگر کسی رو جلوی هفت یا هشت نفر سبک کنه..افتخاره..برای خودم و خیلی های دیگه متاسفم ..اما دانشکده ی ما و خصوصا گروه ما ..جدا از جهنم هیچی کم نداره!!!!!! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من احساس می کنم دور سرم به جای هاله ی نور...فقط علامت سوال و چرا می بینم!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

با خودم فکر می کنم چه جوری میشه که آدم ها این قدر راحت له ام می کنند و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!

روز به روز بدتر..پایین تر ...گند تر و نکبت تر....

اــــــــــــــــــــ

مادرم چاقو را

در حوض نشست...

ماه زخمی می شد............

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

با خودم فکر می کنم وقت هایی که من درگیر و مشغول بودم...دیگران داشتند وقت تلف می کردند ...و کمی احساس غرور می کنم و بلافاصله چون اصلا تحمل حتی کمی عزت نفس را هم ندارم .. به خودم می گم.....نه!!!!...وقت هایی که من تلف کردم چی؟؟؟؟؟؟؟؟....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد میاد مثل Unfaithful

کیسه ی نایلونی توی باد می رقصه مثلAmerican Beauty

و ما همه در این وقت خوابیم.....

حالا وقت چیه؟؟؟

سگ کشی؟!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی یه فیلم کوتاهه یا بلند یا ...یه محاکمه ی طولانی ....

بدون این که هیچ وقت پروندت مختومه بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

این که آدم ها خیال می کنند تنها خودشون مشکل دارند ..خیلی مسخره است..این که دایم ازت می پرسند چرا از اون مسخره تر....

هرکسی واسه خودش چیه؟چرا این حریم لعنتی .. نیست؟؟؟؟؟؟؟....

من دنبال اینم که یه ژول ورنی پیدا بشه ..یا من ژول ورن بشوم برم سفر به بیست هزار فرسنگی درون خودم..من کجام؟آیییییییییییی.....که می چرخم و می چرخونم..در دور های تسلسل های باطل در باطل ...رنگ روی رنگ در نیرنگ.......باید دهنم و باز کنم ... بریزم بیرون...بی اتهام بی تهمت..من رو بفهم..آیییییییییییییییییییی هستی لعنتی چرا نمی فهمی من رو!!!!!!!!!!!!!...داغون شدم از درد نفهمیدن...بابا به خدا یه جای کار ایراد داره..اگرنه بعد ۲۴ سال زندگی هنوز هیچ کس برای فهمیدنم نیست؟؟؟؟؟یعنی نباید باشه؟؟؟؟؟؟.......

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز بعد از تولدم ...بچه ها توی دفتر یه تولد سورپریزی گرفتند که مزه و طعم خوبی داشت ..اسانس محبت..از طرف آدم های تازه!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک کتاب خوب می خوندم ..تازه فهمیدم بی جوابی برخاسته از بد سوال کردن های ماست....

(هرچند که هنوز هم من سوالات درست و غلط یا هر کوفت دیگه ای دارم که نمی تونم جواب بدم.....)

اسم کتاب اینه: پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است. انتشارات هرمس چاپ کرده...طیف خوانندگان:تمام دوستداران فلسفه و آدم هایی با مغزهای متورم مثل من!

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

بازهم یک سال دیگه و یک تولد دیگه....بار زندگی...سخت تر..سنگین تر....

آه ای اسفندیار مغموم...

تو همان به که ...

چشم فرو پوشیده باشی.....

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

از دست ندادن آدم ها به قیمت از دست رفتن خودم..کاری که من عمری انجامش دادم...و حالا تازه چشم های کورم دارند کم کم باز میشوند!..من تمرین صراحت بیان می کنم..باید به تمام حقوق پایمال شده و گندیده ی خورده شده....رسیدگی کنم..من و نفرت این روزها خیلی باهم کار داریم...باج دادن..و ...عذرخواستن به خاطر گناهان نکرده....من می خوام هوار بزنم..زل بزنم تو چشم ها ..بگم ..ازت بدم میاد...طاقت و تحمل رو می ریزم دور...سزاوار آرامشم نه آرامش گوسفندی....از تمام کسانی که من رو متهم می کنند می پرسم..باید بهم جواب بدهند ...دیگه به خاطر گذاشتن در حرف..عذرنمی خوام...دارم خفه می شم....سرریز دوستان...در ....

نهایت سعی ام رو می کنم....

 

 

پانوشت بی ربط و باربط:

کارم توی نمایشگا ه کتاب لاتین رو خیلی دوست دارم...هرسال بیشتر علاقمند میشم!

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

                                        که با وی گفتمی گر مشکلی بود

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط آمنه  |