تبليغاتX
عرفان و طریقت
تنها او می داند...شاید او هم نداند!
سلام...

این اولین سال بود که روز تولدم چیزی ننوشتم و گذاشتم که بازهم زشت تر از قبل سپری بشه..روزهای عجیبیه متعفن و غمگین..هرچی هم خنده و خوشی میاد ..بعد زیر بهمن و حمله ی نا جوانمرد..بی مرامی...زشتی و پلشتی...پنهان میشه..نمی دونم ..این روزها از دو نفر به اندازه ی مو های سرم معذرت خواهی کردم و به خاطر اتفاقاتی جزئی...اتفاقاتی که چندسال ازشون  گذشته بود و یا اتفاقی که کاملا به معنای واقعی سوءتفاهم بود ... بیشترین تحقیرها رو پذیرفتم..وقتی عذر می خواستم فکر نمی کردم تحقیر میشم..کاری بود که به نظرم درست می آمد ....اما هریک بتر از دیگر...هرکدوم زشت تر و حقیرانه تر ...پاسخ دادند ...دیگران نیز ایضا که این دو نفر سنگین تر بود ...دوست ندارم اما بعضی وقت ها آدم ها تمام درهای رابطه را هفت کلیده قفل می کنند...بدون این که بدانی...ناخن هام خونین شده از کوبیدن به درهای بسته ی ایشان...کاش من نبودم ...طاقتی دیگر نیست برای کوفتن یا حتی دیدن تمام درهای بسته ...هر روز تنهاتر ..زخمی تر ..غمگین تر...از کسانی که مجبورم می کنند ازشون متنفر بشم ...می ترسم ..احساس می کنم این ها استعداد قتل جسمانی یک آدم را هم دارند..چرا؟؟؟!!!!!!!!!!

هرشب قبل از خواب فکر می کنم ..شادی این یه خوابه یا شایدم من فردا که بیدار بشم تمام این رنج ها رفته اند و یا هم ...من فراموشی گرفته ام....حقیر بودن ناراحتم نمی کنه ..حقیر شدن و تحقیر شدن نابودم می کنه ..می دونم همه بازنده ایم ..اما بازنده موندن رو دوست ندارم......

لعنت به همه چی....

یاحق

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

اتفاقات عجیب پشت سر هم افتاد ..و می افته... ی ماه بچه داری گذشت...سفر بسیار خوبی به قونیه هم گذشت...اما خب ی آدم عوضی بی اجازه زد تمام عکسای دوربینم و پاک کرد و فاتحه حال ما در سفر خونده شد والسلام....آخ میخام خفش کنم...توی مسافرت تنهایی خیلی چیزا و تجربه های تازه کشف کردم....عجیب بود!!!!!!!!

امشب هم یه چیزی که خیلی خیلی دوستش داشتم گم کردم ....

دوس داشتم این قدر قوی بودم که رفتار گشت فرودگاه استانبول،گم شدن وسایلم،فشار اطرافیان و بی هدفی و سردرگمی، رفتارهای آدم ها و اخلاقیات و تصمیات آزاردهنده ی اونها.......همه و همه کاش پاک می شد.................................

 همه باهم داره منو میکشه و خفه می کنه!!

 کاش اونقدر توانابشم تا بگم :

روزها گر رفت رو باک نیست ، تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

۱ .یه روزی فکر می کردم دوست نداشتن عمه هام و خاله و دایی هم مهمه..از مامانم می پرسیدم چرا اینا منو دوس ندارن؟اونم می گفت این طور که تو فکر می کنی نیست...سال ها گذشته.دیگه به شناخت حسی آدم ها ایمان دارم.احساساتم را می شناسم...می فهمم که همه ی این سال ها یه واقعیت وجود داشت اونم دوست نداشتن بود! نمی دونم چرا اینا رو نوشتم شاید یاد آوری این احساس تو کلاس امروز باعثش بود و شایدم ناخودآگاه فرو خفته!

 

۲. دلم واسه کسایی تنگه که پرت ان و دور..خیلی دور دور.....ه دور...

 

۳. این روزها توفیق اجباری فیلم دیدن به طور منظم قسمت شده که به قول یه دوستی ذهن خاله جان و مثانه ی خواهر زاده در یک لحظه باهم پر میشه....توی کف فیلم های rape

 موندم!

 

۴. چه قدر این روزها سخت و تلخ میگذره...یه طعم گسی توی دهنمه که پر از نفرته..بی دلیل و با دلیل ......شاید دلیل ننوشتنم هم بوده!

 

۵. هوا هم بس ناجوانمردانه سرد است ..تنها دلخوشی این روزها همینه که ذهن جامد و راکد مام میهن با هوا همخوانی داره............

 

بروید ای دلتان نیمه.........!!!!!!!!!!!!

 

یاحق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

یک روز صبح از خواب بیدار می شی و فکر می کنی همه چیز مثل سابقه اما نیست...همه چی عوض شده و این الزاما به معنای خوبی نیست مثل تام کروز تو اون فیلم vanila sky

که توهم این رو داشت که یه روزی زمان می ایسته و اون تو جهان تنهاست...منم این روزها هر روز صبح به همین فکر می کنم که چقدر کشدار و مسخره می گذره...این روزها عجیبه چون تقریبا دارم می فهمم که اون هایی رو که دوست دارم دوستم ندارند و یا حداقل میلی به با من بودن ندارند و اونایی که مدعی دوستی هستند از همه گیر تر و بدپیله تر و آزاردهنده ترند اگر نگوییم تهوع آور تر یا نفرت انگیز تر ..دوستی این روزها در دخالت خلاصه میشه...در آزار به عنوان دوستی....دوستی خیلی نکبتی شده ...مثل تمام این روزها.......

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

شبی دل به رنگی اگر باختم

                                       دگر شب همان رنگ دوشین نبود

خدایا من این درد با که گویم دریغ

                                      که آن را که می خواستم من این نبود 

                                                                                                        (حسن هنرمندی)

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

 من آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم....

این روزهای بوی ...خستگی می آید ..دلزدگی...بچه ها ی دانشجودر گیر ارقام و اعداد و رتبه های کارشناسی ارشد...ظرفیت های نجومی اضافه شده و خیل سرریز شدن ...تمام بیکاران........مردم عادی درگیر امار واحتمالات انتخابات....از نمایشگاه کتاب و کارپر زحمتش که امدم ....احساس می کردم کوله بار خستگی و ملال سنگین تر است..از پوچی...از بی فرهنگی..از منگی دوستان همسنم و بزرگتر هاشون..از صف های طولانی غذا و مگس پرونی های کلی غرفه های فروش کتاب..از بی توجهی .. پر توقعی ...بد اخلاقی آدم هایی که وقتی ازشون معذرت خواهی می کنی طلبکار تر می شوند .. از این که هر روز زشتر می شویم و نمی فهمم....حالا دماغ عملی ...و ابروهای کشیده ی قشنگم ...برای پنهان کردن بیماری روحم کافیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هممون آشغالیم ..اگه نباشیم...به حد مرگ ......لجباز و خودخواهیم...

چقدر زشتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(به ظاهر هیچ کس کار ندارم که ظاهر هیچ کدومتون برام اهمیت زشتی و زیبایی نداره!!!)

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

امشب عروسی کسی بود که یه زمانی بهترین دوستم بود...روزهای سختی رو باهم گذروندیم اما...وقتی من ارشد قبول شدم...

به یکباره..تمام اون آدم زیروزبر شدو..من حیرون و گیج..موندم.....امروز اصلا نمی خواستم برم..داغون داغون...منگ و گیج ....بودم..اعصابم در حالت استندبای داغونی مونده بود....اما مجبور بودم برم....تصمیم داشتم دیر برم...خیلی هم دیر رفتم....مجبور بودم برم چون دوستان مورد تفقد قرارم می دادند و می گفتند..حسودیش کرد نیامد...حالا به چی حسودی کردم رو نمی دونم؟؟غمگین بودم و رفتم..توی راه همش فکر می کردم اگر فقط پیراهن تنم نبود (اگر نه نه آرایش داشتم و نه کفش پاشنه بلند)یه دونه ساندویچ لجنی ۱۵۰۰ تومنی می خریدم و می زدم به راه و بیراه...بی خیال همه و آدم ها و گور پدر ..هرچه که هست...نمی دونم اما در هیچ جمعی چندان شاد و فعال نیستم و عروسی بدتر و نحس تر...اون هم عروسی اجباری...به هرکی گفت رفتی یا میری گفتم برای پرهیز از حسود خونده شدن...همه گفتن..بی خیال ولش کن...فکر نکن.یا این که گفتند اشتباه می کنی.......اما هیچ کس نگفت.....چرا؟؟؟!!!من رفتم اما از خودم که بازهم تسلیم خواسته های دیگران شدم حالم بهم خورد..هرچند که عروس ۳بار من رو بغل کرد و گفت....فکر نمی کردم بیای ...آخه شاید فقط کمی هم یادش بود در حق روزهای خوب چه کرده ..بود....

من از این زندگی ِ برای ...و به خاطره بیزارم..حالم بهم می خوره...من امتحان دارم ..یه آزمون لعنتی..که پدر من رو در آورده ..اما باید سر و گردن نگه دارم و از مهمونا پذیرایی کنم و برای پرهیز از تهمت حسادت برم عروسی....۳ ساعت تنها یه گوشه بشینم...لعنت به من و این گندکاری ها......

دردت کمُ و غم نیز هم

از آسمان لبریزتر!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

ده شاه اعداد است...آنجا که هیچ به یک

می پیوندد....آغاز دو گانگی!(سیزیلیوس)

 

 

پ.ن: ده روز به آغاز فصل مانده...

بوی کهنگی ما همه جا را برداشت...گند های ما...که تمامی ندارد...

زنده گی های پوسیده...مغزهای لهیده...بوی سالی می آید که شاید نه یقینا ولی احتما قریب به یقین به همین نحوست است.....

یاحق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

آدم هایی هستند که واقعا حیف اسم آدم را کاملا معنی می کنند مثل مدعی هایی که توی دانشکده ی ما مثل مور و ملخ ریختند..مثل استاد اعظم!!!! که این قدر همه تحویلش گرفتند که خودش رو گم می کنه و احساس می کنه برای بالابردن خودش اگر کسی رو جلوی هفت یا هشت نفر سبک کنه..افتخاره..برای خودم و خیلی های دیگه متاسفم ..اما دانشکده ی ما و خصوصا گروه ما ..جدا از جهنم هیچی کم نداره!!!!!! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من احساس می کنم دور سرم به جای هاله ی نور...فقط علامت سوال و چرا می بینم!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

با خودم فکر می کنم چه جوری میشه که آدم ها این قدر راحت له ام می کنند و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!

روز به روز بدتر..پایین تر ...گند تر و نکبت تر....

اــــــــــــــــــــ

مادرم چاقو را

در حوض نشست...

ماه زخمی می شد............

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

با خودم فکر می کنم وقت هایی که من درگیر و مشغول بودم...دیگران داشتند وقت تلف می کردند ...و کمی احساس غرور می کنم و بلافاصله چون اصلا تحمل حتی کمی عزت نفس را هم ندارم .. به خودم می گم.....نه!!!!...وقت هایی که من تلف کردم چی؟؟؟؟؟؟؟؟....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد میاد مثل Unfaithful

کیسه ی نایلونی توی باد می رقصه مثلAmerican Beauty

و ما همه در این وقت خوابیم.....

حالا وقت چیه؟؟؟

سگ کشی؟!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی یه فیلم کوتاهه یا بلند یا ...یه محاکمه ی طولانی ....

بدون این که هیچ وقت پروندت مختومه بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط آمنه  |